به نام خداوند جان و خرد............کزین برتر اندیشه بر نگذرد
وبا درود به شما دوستان،یاران،عزیزان،مهربانان،بانوان و سروران.درود به شما ایرانیان.ایرانیان پراکنده در پهن دشت گیتی و ایرانیان گرفتار در چنگ دزدان،قاتلان،قوادان،قاچاق فروشان،مال مردم خوران،امامه داران و بی امامه گان ،ریش داران و بی ریشان،دزدان و دزدان و دزدان و دزدان.
دیدم کسی نمی خواد اپ کنه گفتم یه تکونی به این وبلاگ بدم.
حاضر جوابی های کودکانه :
داستان نخست :
یک روز دختر کوچکی در اشپزخانه نشسته بود و به مادرش که در حال اشپزی بود نگاه میکرد. ناگهان متوجه چند تار موی سفید در بین موهای مادرش شد.از مادرش پرسید : مامان!چرا بعضی از موهای شما سفیده؟؟
مادرش گفت : هر وقت تو یه کار بدی میکنی و منو ناراحت میکنی،یکی از موهام سفید میشه. دختر کوچولو کمی فکر کرد و گفت : حالا فهمیدم چراهمه ی موهای مامان بزرگ سفید شده !!
داستان دوم : ( خودم از این داستان خیلی خوشم اومد)
عکاس سر کلاس درس امده بود تا از بچه های کلاس عکس یادگاری بگیرد.معلم هم داشت بچه ها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند.معلم گفت ببینید چقدر قشنگه که سال ها بعد که همتون بزرگ شدید به این عکس یادگاری نگاه کنید و بگید : این بابکه ، الان دکتره و یا اون مهرداده ، الان وکیله.یکی از بچه ها از ته کلاس گفت : اینم اقا معلمه الان مرده !!!!
داستان سوم :
بچه ها در نهار خوری مدرسه با صف ایستاده بودند.سر میز یک سبد سیب بود که روی ان نوشته بود : فقط یکی بردارید.خدا ناظر شماست.در انتهای میز یک سبد شیرینی و شکلات بود.یکی از بچه ها رویش نوشت : هر چندتا می خواهید میخواهد بردارید! خدا مواظب سیب هاست.
یه جوک هم هست هر وقت یادش میفتم یا از تو رایانه ام میخونمش کلی میخندم. گفتم بزار برا شما هم بگمش دلتون وا شه :
یه روز یه مامانه به پسرش میگه میدونی موهای خواهرت رو کشیدی شیطون گولت زد ؟ پسره میگه : اره ، ولی اون لگدی که زدم تو دلش ابتکار خودم بود.
دیگه اینکه :
هم نفس این وطنم ،هم دل دلبستگیاش ، هم دم دلواپسیو هم قدم خستگیاش.
بدرود و پاینده ایران زمین

